بخونید لطفا،منم میخونم

به نفس های تو بند است مرا هر نفسی

سایه ات کم نشود از سر ما حضرت یار..

برای همه دوست داران عزیزم

برای کسایی که با اینکه آپ نمیشم به وبم سر میزنن.

حالت الان من اینه یه دانشجو معلم خسته ،مونده با کلی امتحان وگزارش کاروزی و کار عملی و  سختی روبروش

خب بذارید از روزایی که گذشت بگم:درس،کلاس،مدرسه ،حالا این وسطا یه اتفاقاتی هم میفتاد مثل سکته ی مامان بزرگ خودکشی دوستم و یا نه نه اصلا بریم خبرای خوب ..

اینکه ..

هر چی فک میکنم اتفاق خوبی نیفتاده که بخوام این وسط بگم..منفی نگر نیستما اما خب خبر خوبی نبوده ..

خب دیگه اینکه از همتون کمال پوزش رو دارم که مطالب زیباتون رو نتونستم بخونم و من از هفته ی بعد تا 12 ام تو امتحانام برام کمی دعا بفرمایید لطفا و اینکه امشب حتما به وب های خاص سر میزنم..


کامنت بذارین،فراموش نشدنی هستین..


۲۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱

اولین تجربه ی کلاس رفتنم.

اولین تجربه ی کلاس رفتنم خیلی خوب و پر خاطره  بود.😍😊کلاس سوم رو انتخاب کردم و رفتم سر کلاس فرشته های کوچولوم.😍😘 وارد کلاس ک شدم همه دانش اموز میگفتن خانوم اجازه بیا پیش ما بشین.😍😍😍ولی خب ترجیح دادم جدا بشینم ک تفاوت نذارم بینشون.
حرف های در گوشیشون:
بنظرت خانم عروسی کرده یا ن؟
کفششو پاشنه داره..
ارایش داره یا نه؟
کوچولوهای فضول من..
.زنگ تفریح ک خورد همشون اومدن و بغلم کردن 😍😍نتونستم ب حرف استادم توجه کنم ک گفته بود ب بچه ها رو ندین نازن خوو😞
چند باری ک ازم اسممو پرسیدن و فقط فامیلمو گفتم این دفعه فرشته های کوچولوم نامه نوشتن بمن 😂😂بازم اول فامیلمو گفتم ولی دلم نیومد اذیتشون کنم و اخر موفق شدن.
همشون املاهاشونو دستشون گرفتن ک من واسشون صحیح کنم.. ایدا:خانم اجازه چقد ناخوناتون گشنگه و بزرگ چیکار کردی اینقد,بزرگ شده و من در حال قایم کردن ناخنام.😂😂
زینب:گوشیمو برداشت و گفت خانم اجازه میشه شمارتو بمن بدی و همه صف کشیدن شماره بگیرن ولی خب دیگه گفتم بشینن سرجاهاشون و این مورد جدی بودم 😊
مهلا:خانم اجازه هر روز شما بیایید بما درس بدین چقد خوبه ک شما اسممون رو بلدین معلم خودمون همش میگه دخترم دخترم 😍😍😍
خیلی عالی بودن فرشته های ناز و قشنگم.
95/7/25
تنها دلخوشی این روزهای من شماهستین
..

۲۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰

یک سال دیگه گذشت

سلام خدمت همه ی دوستان عزیزم

ایام سوگواری حسینی رو به همتون تسلیت عرض میکنم و ازتون میخام خیلی واسم دعا کنین

یک سال دیگه گذشت و من یه سال بزرگتر شدم .یه سالی که نمیدونم توش واقعا تونستم بزرگ بشم یا نه؟

تونستم همونی باشم که هستم؟

نمیدونم شاید اونطور که میخاستم باشم نبودم.ولی یک سال بزرگنر شدم اونم خیلی سریع.

21 ساله شدم.با همه اتفاقات خوب و بد ، با همه دل بستن ها و دل بریدن ها، با همه خنده ها و گریه ها.

وقتی یه فلش بک میزنم به این چند سالی که گذشت جز گناه و معصیت و نافرمانی چیزی یادم نمیاد.

وقتی ثمره ی بزرگتر شدنم رو تو شکستگی پدر و مادرم میبینم غم عالم به دلم میشینه.امسال تولدم مصادف شده با شب تاسوعا نمیدونم چرا ولی نسبت به این موضوع حس خوبی دارم.

ایام ایام تبریک گفتن نیست.اما ایام دعا کردن که هست واسم خیلی دعا کنید.تو ی مسیری قرار گرفتم که نمیدونم اخرش چیه.دعا کنید سر بلند بیرون بیام.

راستی 19 مهر متولد شدم و واقعا کسایی هم یادشون بود از همین بیان که من اصن انتظارشو نداشتم از همه شما دوستان هم تشکر میکنم.

پ.ن 1:قول میدم پستاتون رو بعد عاشورا بخونم.ازم دلگیر نباشید کلاسام واقعا سخته و زیاد اما میخونم.

۱۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱

عاقا بعضیا چرا اینقد بی جنبن؟

عاقا من اومدم یه عکس از دستای تمشکیم گذاشتم نوشتم آی عم قاتل.ملت پیام گذاشتن که گناهه دستتو نامحرم ببینه..

کدوم آیه گفته حرامه؟؟ قران میگه برای دختران و زنان پوشاندن همه ی بدن به جز دست و صورت ینی من الان اگه عکس صورتمم بذارم هیچکی حق نداره منو بازخواست کنه.

من خودم خیلی به چادر علاقه دارم اما واقعا دیگه نمیتونم تو جنگلم چادر سرم کنم چون تمشک واقعا چادرو خراب میکنه چادرم مثل ساپورت ده تومنی نیست من واسه چادرام نزدیک دویست تومن پول میدم چون واسم مهمه قشنگی چادرم.

اما خب اونجوری ام نیستم که مثلا با چادر برم تو دریا یا روی درخت ..بالاخره دختر شیطونیای خودشم داره..

همین امروزم ی پارچه ک مامانم از کربلا اورده بود رو دادم واسم بدوزن خیلی ام خوشگلههه

سخن بعدی اینه که کم کم باید بار ببندم برم خابگاه و دانشگاه . از این بابت ناراحتم که باز دوری شروع میشه..

و ی اعترافم کنم اینه که من فقط وبلاگ کسایی میرم که واسم کامنت میذارن چون واقعا وقت نمیکنم همه رو بخونم.

ی کمکم میخام هر کی تو کد نویسی مهارت داره بهم بگه لطفا.

۲۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۲

ببخشید که نبودم..

سلام دوستای خوبم..دلم براتون تنگ شده بود.

ی مدت طولانی نبودم. درگیریا زیاد بود ببخشید دیگه

اول که با عروسی داداشم درگیر بودم و مهمون داری بعد رفتیم سفر و جاتون خالی چند وقت شمال شهر پدری موندیم.

بعدش که از سفر اومدیم باز با زندگی درگیر شدم ونیاز داشتم فکر کنم برا همین وقت نمیکردم بیام ..

خلاصه درگیریای ذهنیم این چند ماه اندازه کل 20 ساله زندگیم بود.

ممنونم از همه ی دوستانی که حال و احوالمو پرسیده بودن و عذر میخام از کسایی که نتونستم پستای قشنگتونو بخونم.

عروسی هم خوش گذشت این سوالو خیلیا پرسیده بودن ممنونم.

منم حال جسمیم خوب عست برای اینم ممنونم.

خبر بد این که با انتقالیم موافقت شد اما تعداد واحدا کم ارائه میشد و یه ترم عقب میفتادم برا همین باید برگردم خابگاه..

و اینکه عید همگی هم مبااارک التماس دعای ویژه برام خیلی دعا کنید.

و لطف کنید ی کامنت کوچولو بذارید پستاتونو بخونم .

اخه تعداد ستاره های روشن خیلیه و فک نکنم بتونم به همه برسم.

ببخشید خیلی حرف زدم.

۱۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰